تبليغاتX
هژیر

 

1-      کسی می­داند توی این مملکت قیمت نگاه معصومانه یک کودک چند است؟ ارزش خنده­های بی ریای کودکان چقدر است؟ چقدر باید بدهی تا دل پاک یک کودک بی­گناه را به دست آوری؟

من که می­گویم ارزشش به اندازه پول  make up خاله شادونه (شما بخوانیدش عمو اعزائیل) هم نمی­شود. پول سفرهای آن ور آبی مدیر برنامه­های خاله شادونه، هزینه ماشین آخرین سیستم مسئولین ورزشگاه خرمدره! بالاخره زندگی خرج دارد. یک بلیط اضافی­تر یعنی 4- 5 هزار تومان بیشتر! گور بابای نگاه یخ زده کودکان معصوم و دل شکسته مادران داغ دار!

2-      چقدر باید توی این مملکت فقر فرهنگی باشد، چقدر باید نبود فرهنگ وامکانات شاد بودن باشد که بهای یک  برنامه کودکانه با یک اجرای جلف و بدون محتوا آن زنک لوس بشود جان ارزشمند سه کودک بی گناه!

           

3-      ما که توی مدرسه توی هر کلاس با 30 تا دانش آموز سر و کار داریم هیچوقت جرات نکردیم بگوییم خب بچه­ها برین سر کلاستون. ماهیت بچه ندانستن و عجله کردن است. این خانم واقعا نمی دانست با این جمله­اش 4 هزار کودک را حمله ور می­کند به سمت مادرهایشان؟ آیا این خانم بجز بزک دوزک و ادا و اطوار و جیب مبارک به چیز دیگری هم فکر می­کند؟ آیا اصولا مسئولان ورزشگاه و مدیر برنامه­ها و فرمانداری خرمدره و مسئولان صدا و سیما آدم هستند؟

4-      اصلا اینجا آنچه ارزش ندارد جان مردم است، 2 تا قطره باران از آسمان می­بارد مادر و کودکی توی یکی از جوب­های آب شهر بجنورد غرق می­شود!!

5-      امروز مدارس کرمانشاه و کردستان به علت شرایط بحران و آلودگی هوا تعطیل بودند (همان سوغات عراق) بعد تیتر خبرگزاری­ها می­شود: هوا تهران در معرض هشدار، احتمال تعطیلی مدراس به علت آلودگی هوای پایتخت!

 از بس که مرکزنشینان آدم ترند از ما شهرستانی­ها خبر احتمال آلودگی هوایشان خب مهم­تر است از خبر آلودگی هوا و شرایط بحران در شهرستان­ها!

     

6-      در راستای اقتصاد پویا و حساب شده ایی که در چند سال اخیر در ایران شاهدش بوده­ایم قیمت سکه در یک ماه گذشته از 820- 30 هزار تومان رسید به 500 هزار تومان، همین طور داشت همه چیز خوب پیش می­رفت که یک بابایی آمد توی صحنه و گفت: دیگر نمی­گذاریم قیمت سکه به مقدار گذشته­اش برگردد. افاضات این بنده خدا همانا و رشد لحظه­ایی قیمت سکه همان! حالا اگر خریدار باشی باید قیمت سکه و طلا و دلار را ساعت به ساعت چک کنی که کلاه سرت نرود، به این می­گویند یک اقتصاد پویا!!

راستی کسی نیست به این آقا بگوید: اخوی اگر حرف نزنی کسی فکر نمی­کند لالی ها!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 0:52  توسط در انتظار عدالت  | 

 

در و دیوار شهر را به گند کشیده اند.

پیشترها اگر کسی می­خواست کاندید شود دست تو جیبش می کرد و شامی و پوستری و...

اما حالا کاندید شدن خرجش فقط یک اسپری است. کافیست یک اسپری داشته باشی تا همه شهر را به گند بکشی.

تمام دیوارهای شهر را پر کرده اند از شعارهای صد من یک غاز، همه دیوارهای شهر را، انگار که شهر ارث پدرشان است و نوشته­هایی که دیگر پاک نمی­شوند شهر را زشت تر از پیش کرده است. حالت به هم می خورد این روزها از اوضاع شهر.

به اینکه چه کسی انتخاب می­شود کاری ندارم، چرا که اصولا از "سیب" خوشم نمی­آید اما هی این سوال توی ذهنم رژه می­رود که این انسان­های بی خبر از فرهنگ شهر نشینی چطور می­خواهند برای مملکت قانون بریزند!!

کسی که نمی داند روی دیوارهای بیت المال نباید بنویسد، وقتی که در مسند قدرت قرار گرفت چطور حرمت بیت المال را نگه خواهد داشت؟

 

چقدر چندش آور است گاز زدن سیب کرمو...

........................................................................................

مطالب مرتبط:

انتخاب، اختیار 

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 12:53  توسط در انتظار عدالت  | 

 

 

بوی غربت می­آید

                           و بوی خدا...

زهرا (س) کنار در ایستاده است

                          با قامتی به بلندای تاریخ

 

 هیچ کس صدای تنهایی علی را نمی­شنود

 

چقدر مدینه غریب است امشب

و تارخ سهمگین...

                                        آه چه غریبانه پرکشیدی زهرا (س)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 0:16  توسط در انتظار عدالت  | 

 

۱)

رفتم برای آزمون MCHE ثبت نام کنیم دیدم هزینه­اش از اسفند ماه  دو برابر شده و حالا باید برای یک آزمون 2 ساعتی دست چندمی زبان 40 هزار تومان پرداخت کنیم.

یکی نیست به این بندگان خدا بگوید مگر ظرف این یک ماه چقدر هزینه­های شما برای برگزاری این آزمون زیاد شده که این چنین قیمتش را دو برابر کرده اید.

۲) 

امروز دو اردیبهشت است هنوز حقوق­ها را پرداخت نکرده­اند. فکرش را بکنید حالا مردم دارند بعد از دو ماه پر خرج اسفند و فروردین "باد هوا" می­خورند. بیچاره ملت!

۳)

سعی کنید این روزها تا می­توانید از حضور در قصابی و مرغ فروشی و میوه فروشی جدا خودداری فرمایید. آخر می­گویند برای قلب ضرر دارد!

۴)

 گرانی کمر مردم را شکسته است. الهی بشکند دست آن کمرشکن. خرد بشود قلم پای آن کسی که تیشه زد به ریشه این ملت. الهی خیر نبیند آن که خیر را از سفره ایرانی­ها برد.

 آقایان جیب ملت را جیب مبارک خودشان فرض کرده­اند. از کیسه خلیفه می­بخشند انگار. انگار که نه تاوان ندانم کاری­های آن­ها را دوش­های نحیف مردم دارد میدهد در زجر کشیدن این بار گرانی.

 

گرانی کمرمان را شکسته، چرا نمی­فهمید آقایان!

 

 

      

 

.........................

راستی ما اصلا توی این کشور تورم نداریم ها، تازه وضع معیشتیمان هم خیلی خیلی خوب است گوش شیطان کر، چشم دشمن کور!!

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 19:54  توسط در انتظار عدالت  | 

 

 

توبه بر لب سبحه بر کف دل پر از شوق گناه

معصیت را خنده می آید ز استغفار ما...

 

 

 

...............................................

دوستی می گفت گناه نکردن خیلی آسان تر از توبه کردن است. به نظر شما اینطور نیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 18:38  توسط در انتظار عدالت  | 

 

این روزها پذیرش در مقطع دکترا به خوانی می­ماند گسترده، کافیست بنشینی سر خوان تا می­توانی بخوری، نعمتی است ریخته کافیست جمعش کنی تا همین دو سه سال پیش دکترا برای خودش ارج و قربی داشت. اینطور نبود که هرکس بتواند بخواندش، فقط نبخبگان و کارکشته­گان که خاک عالم خورده بودند عالم رشته خود می­شدند.

بگذریم که توی این سیاست هرکی هرکی!! هنوز هم نشستن بر سر این خوان گسترده تنها آرزوی ما شده است. شاید پیشترها خودم را هنوز لایق حضور در این مقطع نمی­دیدم اما حالا که می­بینم همه دارند دکتر می­شوند، توی این بل بشو، خیلی جای خودم را خالی می­بینم...

فردا امتحان دکتراست. اگر چه این خوان مفتکی و بدون فکر و برنامه­ریزی و آینده­نگری گسترده شده برای هر کس و ناکسی، اما دعا می­کنم حداقل کسانی که لیاقت سکانداری علم این کشور را دارند فردا موفق شوند.

آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 19:42  توسط در انتظار عدالت  | 

 

 

 سلام 

 دوستی کامنت گذاشته و ازم خواسته که این مطلب رو بردارم از تو هژیر. نمی دونم راست گفته یا نه . در هر صورت من به احترام تقاضای اون برش میدارم  و البته امیدوارم حرفهاش راست باشه ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 18:17  توسط در انتظار عدالت  | 

 

پیام نوروزی برنامه های صدا و سیما:

همه مردم ایران ماهواره دارند...

همه مردم ایران برنامه های ماهوره را دوست دارند...

همه مردم ایران همه برنامه های همه شبکه های خارجی را با جدیت پیگیری می کنند!

 

   

 

 

......................................................

این مطلب پانوشت ندارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 22:5  توسط در انتظار عدالت  | 

سلام

فردا روز طبیعت است. خدا وکیلی حالا که می­روید توی دامن طبیعت1 و حالا که طبیعت این همه با ما مهربانی می­کند فردا حواستان باشد به این مادر مهربان، جان خودتان نروید توی کشتزار کشاورزان بیچاره آتش روشن کنید. خراب نکنید سرمایه یک سال یک خانواده را برای یک روز خوشی، با تبر نیافتید به جان درختان ترجک2 که زغال بشود برای کباب سیزده تان، لگد مال نکنید سبزه نوشکفته را ولی تا می­توانید از با هم بودن و در کنار هم بودن و شاد بودن لذت ببرید.

شما که می­توانید تا می­توانید لذت ببرید... 

 

 

 

 

................

پانوشت:

1- همیشه توی ذهنم این سوال بود که چرا می­گویند دامن طبیعت؟! اصلا مگر طبیعت دامن می­پوشد، اصلا چرا نمی­گوییم شلوار طبیعت!!!!؟؟؟

 2- ترجک به کردی یعنی تر و تازه

 ۳- این روزها، از حالا تا آخر اردیبهشت اینجا مثل بهشت می­ماند، سر بزنید به کرمانشاه ضرر نمی کنید، طبیعت غرب پر است از هدیه­های خدا. کلی کیفور خواهید شد. از همین جا همه­تان دعوتید به شهر ما، قدمتان وه سر چو! یه چند تا عکسم از طبیعت استانمُ کرمانشاه گذاشتم که آدمای با ذوق رو هوس بندازم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 0:48  توسط در انتظار عدالت  | 

 

 بهار مبارک  ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 0:26  توسط در انتظار عدالت  | 

 

1-  این روزها باز "خودم" شده­ام، انگار اسیری که آزاد شده باشد، انگار آسمان به من لبخند زده باشد، انگار غل و زنجیر را گشوده باشند از پاهایم، انگار بال­هایم را پس گرفته باشم، دوست دارم پرواز کنم، دوست دارم برسم به اوج، همان بشوم که می­خواهم. همانی که 5 ماه بود داشتم ذره ذره می­کشتمش، داشتم می­نشستم سر مزار خودم، داشتم خودم را می­مردادم! خودم را می­کردم جوانمرگ فلانی!

خیلی خوش است که خودم شده­ام دوباره، یک اتفاقی برایم افتاده این روزها که نتیجه نگاه خدا بوده به من، خدا خیلی هوایم را دارد، باورم نمی­شود بیدار شده­ام از آن کابوس 5 ماهه، خدایا جان متشکرم.

خطر از بیخ گوش که چه عرض کنم از وسط قلبم گذشت ولی گذشت!!

2-  این روزها که بوی بهار می­آید دردی سخت توی وجودم می­پیچید، چقدر سخت است بهار بی عمو! انگار این عید بوی عید ندارد، دلم برای عمویم خیلی تنگ شده، جایش واقعا خالیست! هنوز درد نبودن عمو توی دلم ذره­ایی تسکین نیافته است.

3- این روزها دوستان خیلی به خیلی از پست­های من گیر دادند –چه در کامنت­های عمومی و چه در کامنت­های خصوصی- که به خاطر حال و هوای غریبم در این ایام و درد سنگینی که داشتم تنها تنها تحملش می­کردم سعی کردم طوری برخورد کنم که بحث­ها ادامه نیابد –که اصلا حال بحث کردن نداشتم- دوستان، من توی هژیر فقط برای دل خودم می­نویسم، فقط برای دل خودم، قصد آزرده خاطر کردن کسی را هم ندارم، اگر حس می­کنید خواندن بعضی پست­های هژیر حس خوبی به شما نمی­دهد، خودتان را آزار ندهید،خب نخوانید پست­هایی را که به مذاقتان خوش نمی­آید، یعنی دقیقا همان کاری که من با بعضی از پست­های شما می­کنم. اگر هدفتان بحث کردن و جال و جنجال است که من حال بحث ندارم و اگر می­خواهید با دو جمله مرا هدایت کنید که من راهم مشخص است و هدفم را یافته­ام و هدایت بشو (!) نیستم، خودتان را خسته نکنید، اگر هم فکر می­کنید هژیر دارد نشر اکاذیب می­کند!!!! و اطلاعات غلط به جامعه !!!! می­دهد و بیم آن می­رود همه را منحرف کند!!!! خب بدهید فیلترش کنند خلاص!

فقط بدانید این طور نیست که اگر کسی مثل شما فکر نکرد حتما دارد اشتباه فکر می­کند.

4- این روزها به دعای دوستان نیازمندیم اساسی!

........................................................

پ ن: ببخشید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 23:25  توسط در انتظار عدالت  | 

 

 

                          

 

سلام به مردم خوب سرزمینم. در این لحظه بسیاری ایرانیان سرتاسر جهان دارند ما را نگاه می کنند. فکر می کنم آن ها بسیار خوشحالند، آن ها خوشحالند اما نه تنها به خاطر این جایزۀ مهم یا یک فیلم یا فیلم ساز، آنها خوشحالند چون در این زمان که صحبتِ جنگ و تهدید و حمله بین سیاستمداران رد و بدل می شود، اینجا صحبت از فرهنگ غنی کشورشان ایران است. یک فرهنگ غنی و قدیمی که زیر گرد و غبار سیاست پنهان مانده است.

من با افتخار این جایزه را تقدیم مردم سرزمینم می کنم؛ مردمی که برای همه فرهنگ ها و تمدن ها، احترام قائلند و با نفرت و خشونت، سر سازگاری ندارند.

 

اصغر خان فرهادی از تو ممنونیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 23:21  توسط در انتظار عدالت  | 

 

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دلم گرفته زین جا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

                  به هرآن کجا  که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت بخیر اما...

تو و دوستی خدا را

                           چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

                           به فرشته­ها به باران برسان سلام ما را...

                    

 

هجرت، اساس تاریخ اسلام است، که شروع دین محمد (ص) نه از روز مبعث بود و نه از تاریخ میلاد رسول نه از خیلی چیزها دیگر، از هجرت بود، هجرت رسول از جایی که دیگر نمی­شد زندگی کرد به جایی برای زندگی... گاهی که دیگر جایی امیدی به اصلاح نیست و می­دانی که درست نمی­شود دوست داری در بروی! همه چیز را بگذاری در بروی!

چقدر این روزها هوس هجرت دارم، هجرت از این دیار، از این روزها، از این لحظه­ها، هجرت از خودم. دوست دارم بگذارم و بگذرم.

دوست دارم بروم هجرت کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 20:48  توسط در انتظار عدالت  | 

 

 

اگر از من کبریت نخرید، به شما کبریت نمی­فروشم!!

 تازشم فکر کردید اقتصاد من بر پایه کبریت استواره، اصلا هم اینطور نیست!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 19:2  توسط در انتظار عدالت  | 

 

 

 من سیب دوست ندارم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1390ساعت 18:18  توسط در انتظار عدالت  | 

بفرمایید میوه، سیب داریم و سیب و سیب...

هر کدام را که دوست دارید میل کنید، انتخاب با شماست

اصلا اگر سیب هم دوست ندارید امر کنید بروم کمی سیب برایتان بیاورم شاید سیب دوست داشتید!

چرا تعارف می­کنید، راحت باشید، بگویید سیب می­خورید یا سیب می­­­خورید یا سیب می­خورید؟

خدا وکیلی تعارف نکنید ها، انتخاب کنید!!

شما در انتخاب آزادید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 21:10  توسط در انتظار عدالت  | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 23:41  توسط در انتظار عدالت  | 

 

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود

اما افسوس که به جای افکارش زخم­های تنش را نشانمان دادند و بزرگ­ترین دردش را بی آبی نامیدند

                                                                                                                شهید شریعتی

 

چقدر سخت است زینب (س) الگوی مصیبت­هایت باشد...

چقدر دوست داری به خودت ببالی که زینبی داری که بعد از آن همه بلا می گوید ما رایت الا جمیلا...

 

                                                                      

         

 

                                                                                                     التماس دعا...

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 0:0  توسط در انتظار عدالت  | 

 

1.      جناب آقای رییس جمهور دیروز تشریف بردن اکوادور ، ونزوئلا و نیکاراگوئه و کوبا تا درباره مسائل جهان و مدیرت جهان بحث و تبادل نظر کنن با روسای این کشورها!

 مسائل جهان؟؟؟!!! اکوادور!!!! ونزوئلا!!!!! نیکاراگوئه!!!! کوبا!!!!

میگما خدا این اعتماد به نفس از ما نگیره!

2.      جناب آقای بانک مرکزی فرمودن ما نبض بازار دستمونه، دلار هم به اندازه کافی تو دست و بالمون داریم، اصلا افزایش قیمت طلا و دلار تقصیر بیگانگان است!!

میگما خدا این "بیگانگان" رو از ما نگیره!!

 

                                    

3.      خواهرم توی این امتحان دکترا که فروردین برگزار شد شرکت کرد و مرحله اول قبول شد و یه چند جایی هم رفت مصاحبه، دست آخر وقتی که نتایج رو اعلام کردن توی کارنامش نوشته بود رتبه دواطلب 3، رتبه آخرین فرد پذیرفته شده 5، وضیعت داوطلب مردود، خواهر بنده خدا ما هم بعد از اینکه شاخ­هایی که از تعجب در آورده بود زیر روسریش قائم کرد، به هر دری زد که مسئولان از خدا با خبر صداشو بشنون و بگه که حقشو ضایع نکنن اما گوشی نبود برای شنیدن حرفهاش.

 بگذریم حتما شنیدید که سازمان سنجش یه هو تصمیم گرفت برا ترم بهمن از بین همون­ها که فروردین امتحان دادن دوباره دانشجو دکترا بگیره، این خواهر ما هم باز انتخاب رشته کرد اما این بار توی کارنامش نوشته بود رتبه داوطلب 14!!! قبل از اینکه شاخاتون دربیاد توجه داشته باشید امتحان جدیدی که گرفته نشده، درصدها همون درصدهای قدیم اند و رقبا همون رقبای قدیم، اگه کسی فهمید بی­زحمت به ما بگه این 11 نفر تا حالا کجا بودن؟!

میگما خدا این همه عدالت­محوری رو از ما نگیره!

......................................

پانوشت:

از دوستان عذرخواهی می­کنم بابت به روز نشدن هژیر، ولی باور کنید اصلا نوشتنم نمی­آمد، این چندتا خط هم به خاطر روی ماه شما نوشتم اگرچه خودم می­دونم با طرز نوشتن نمی­نوشتم بهتر بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1390ساعت 22:27  توسط در انتظار عدالت  | 

 

 

و در این تنهایی

                   آتشی دامن زد

 

                                       جگرم را سوزاند

                                       جگرم را سوزاند...

 

                                       من و تنهایی و این شام غریب

 

 

 

امشب هفتین شب پر کشیدن عموست

عمو، امید فامیل ما بود، عیدمان با آمدن عمو می­آمد نه با رسیدن بهار... بی اغراق او همه انگیزه زنده بودن مان بود. دریغ که خبر رفتنش زودتر از بهار رسید

و من هنوز اینقدر که نبودنش باورم نشده، یک فاتحه هم نثار روح پاکش نکرده ام

عموی من خود بهار بود، خود خود بهار، و چه راحت از کیسمان رفت*، نه از کیس من، نه از کیس فامیل، که از کیس شهرم، که از کیس ایران

 

امان از این پاییز...

 

 

.................................

*از کیس رفتن: چیزی را با حسرت از دست دادن

عمو ساکن ایران نبودند و ما همه سال چشم به راه ماه آمدنش بودیم افسوس که  این چشم ها تا ابد خشک شدند به راه نیامدنش. چه مرگ غریبی است مرگ در غربت!

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1390ساعت 17:5  توسط در انتظار عدالت  | 

 

 

 

انا لله و انا الیه راجعون

 

همه­ی دلخوشی فامیل­مان خشکید

همه دلخوشی­مان

چقدر صبور بودن سخت است این­ روزها....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1390ساعت 0:19  توسط در انتظار عدالت  | 

 

به مدیر مدرسه گفتم توپ می­خواهم برای تدریس والیبال، گفت: پول نداریم! عکس توپ را کشیدم پایه تخته برای بچه­ها!!

با سه هزار میلیارد تومان چند تا توپ والیبال می­شود خرید؟؟

راستی چه شد این قضیه سه هزار میلارد تومان!؟

                         

 

ما ایرانی­ها کلا آدم­های عجیب و غریبی هستیم، یک هو سر یه قضیه­ایی جوش می­آوریم، هی الکی شلوغش می­کنیم، داد و هوار راه می­اندازیم، هااااااای فلانش می­کنیم، بهمانش می­کنیم می­گوییم و بعد که آب­ها از آسیاب افتاد ما هم همه چیز یادمان میرود، انگار که همه چی آرومه... اصلا یک حال و هوای خاصی دارد داستان این جوش آوردن­ها و فراموش کردن­هایمان، می­شود هزار صفحه درباره­اش نوشت. چقدر توی این بل بشو "دزدی" می­چسپد، نه؟!

اااای نوش جاااانت آقا دزده...

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1390ساعت 23:39  توسط در انتظار عدالت  | 

 

امشب شب عاشورا است و صحرا سیاه سیاه و نور حسین (ع) چراغ خیمه، قرار است فردا تاریخ رقم بخورد، قرار است آب شرمسار روی رقیه شود، قرار است خون مرز کفر و ایمان را خط کشی کند، قرار است حسین (ع) رستگار شود...

فردا در صحرای کربلا حق بیداد می­کند، حسین (ع) شمشیر می­زند و دل کفر را می­برد، حسین (ع) پیش می­رود و تاریخ خط به خط نوشته می­شود، خون خدا بر زمین می­ریزد و زمین گل می­کند و تاریخ تا همیشه زنده می­ماند.

فردا حسین (ع) با تاریخ حرف­ها می­زند، شمیشیر حسین (ع) درس­ها می­دهد، خون خدا فریاد می­زند که هر خلیفه­ایی خلیفه الله نیست، که هر بر قدرت چمبره زده­ایی " ولی" نیست، که بالانشینی به آسمان وصل نیست...

فردا شمشیر حسین (ع) در صحرای کربلا فریاد می­کند که اگر همه جامعه مسلمانان بگویند یزید خلیفه است خون خدا حق را تا همیشه تاریخ زنده نگاه می­دارد حتی اگر در صحرای کربلا 72 خورشید در آسمان طلوع کند...

و فردا زینب می­شود علمدار تنهای شام غریبان حسین (ع)...

فردا حسین (ع) راه را به همه نشان می­دهد، این شما، این خون خدا، این صحرای کربلا...

 ............................................

پانوشت:

راستی اگر عاشورا نه آن سال که امروز رقم می­خورد بجای این 72 عاشق، چند نفر حدیث امام عشق را از بر می­کردند؟ آیا امام­مان تنهاتر می­بود یا...

تو چه می­کردی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1390ساعت 15:45  توسط در انتظار عدالت  | 

 

معتقدم حسین (ع) درس بزرگش را در عرفه داد نه در عاشورا!

همان جا که حج را نیمه کاره گذاشت و گذشت...

همان جا که عزم کرد گرد خدا بگردد نه خانه­اش!

بچه که بودم با خودم فکر می­کردم اگر حسین (ع) می­ماند و حج را تمام می­کرد چه می­شد مگر؟ یک روز دیرتر تاریخ رقم می­خورد، یک روز دیرتر عاشورا می­شد، یک روز دیرتر حسین درس شهادت می­داد، چه می­شد مگر؟

بزرگتر که شدم درس­هایم را از قیام عرفه گرفتم، که حسین (ع) در عرفه قیام کرد، درس داد، حسین (ع) شد!

و حالا هی این سوال روی مغزم رژه می­رود که خدا وکیلی اگر ما در حج ۶۱ بودیم با حسین می­رفتیم یا سرخوش از زیارت خانه خدا دور آجرهای خشتی کعبه می­چرخیدم و خودمان را بغل حوری­های بهشتی تصور می­کردیم؟ خدا وکیلی چه می­کردیم؟

علی شریعتی در حسین وارث آدمش چه خوب آب پاکی را می­ریزد روی دست همه:

اگر قرار است با حسین نباشی چه گرد خانه خدا بگردی چه کاخ یزید!

 


۱- این مطلب هدیه زیبای "کدخدا" بود برای این پست دلم نیامد شما را در خواندنش سهیم نکنم، مو بر تن آدم سیخ می کند این حکایت:

در كار اين قافله و آن قافله‌سالار حكاياتي است بس شنيدني و چه بسا ديدني!
"ضحاك بن عبدالله" كه در روز عاشورا از صبح تا عصر همراه با اصحاب عاشورايي امام عشق به نبرد با يزيديان پرداخته بود، خود چنين گفته است:
«چون دیدم كه اصحاب حسین همه كشته افتاده اند و جز "سوید بن عمرو بن ابی المطاع خثعمی" و "بشیر بن عمرو حضرمی" دیگر كسی نمانده است، به امام گفتم: یا بن رسول الله، می دانی آن عهدی را كه بین من و توست و من شرط كرده بودم كه در ركاب تو تا آنگاه بمانم كه جنگجویی با تو هست. اكنون كه دیگر كسی نمانده است، آیا مرا حلال می داری كه از تو انصراف كنم؟ و حسین اذن داد كه بروم... اسبی را كه از پیش در یكی ازخیمه ها پنهان داشته بودم سوار شدم و به دامنِ دشت زدم و گریختم...»

پس؛
اگر قافله عاشورا را به استناد حقيقت "كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا" منحصر در سال 61 هجري ندانيم، همه ما در همه آنات در ورطه آزمون دشوار كرب و بلا هستيم و اين ماجراي عبرت‌آلود "ضحاك ابن عبدالله" هشداري است براي محبين حضرت حسين(ع) كه حتي اگر تا آخرين نفس‌ها هم كنار امام بودي، باز هم خطر گمراهي وجود دارد...

 ۲- مطلبی رو هم دوست خوبم "باران" در "حج ناتمام" و در توضیح رها شدن یا نشدن حج توسط امام نوشتن، اطلاعات جالبی داره، خودتون بخونید و قضاوت کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 23:54  توسط در انتظار عدالت  | 

 

 

 

آب

 بسوزد دلت باز محرم رسید.... 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1390ساعت 22:8  توسط در انتظار عدالت  | 

 

چسپیده ایم به این دنیای بی همه چیز، هی سگ دو می­زنیم، خودمان را می­زنیم به آب و آتش، سر همه را کلاه می­گذاریم برای یک قران دوزار بیشتر، سر همه را حتی سر خودمان را! همه­اش دروغ، همه­اش گناه، همه­اش دزدی، تهمت، فتنه!

طوری چسپیده­ایم به این دنیا که انگار خدا سندش را شش دانگ زده به ناممان، یادمان رفته که دنیا محل گذر است. یادمان رفته اینجا همه چیز فانی است و سرای باقی همان است که داریم خودمان با دستان خودمان ویرانش می­کنیم.

یادمان رفته اگر خدا نخواهد دنیا حتی به اندازه خوردن یک فنجان چایی هم به آدم مهلت نمی­دهد، حتی به اندازه یک گشت زدن در دل طبیعت و به اندازه­ی یک بار گذشتن از عرض خیابان!

بدانید دنیا همین قدر ارزش دارد که یک روز از خواب بیدار شوی، دستت را بگیری رو قلبت، سرت را از درد بگذاری روی شانه مادرت و همان جا تمام کنی! به همین راحتی! به همین راحتی!

هی با خود می­خوانم کل نفس ذائقه الموت... کل نفس ذائقه الموت... کل نفس ذائقه الموت...

شاید دلم آرام شود، شاید رقیه آرام شود، شاید دوستم آرام شود.

................................

پانوشت:

 رقیه جانم تسلیت، کاش حالا کنارت بودم.

این مرگ های ناگهانی و پی در پی و غصه داری دوستان نزدیکم خیلی منقلبم کرده،به فکرم فرو برده، کاش ازشان درس می گرفتم. کاش درس می گرفتم، کاش درس می گرفتم و آدم می شدم، کاش!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت 0:13  توسط در انتظار عدالت  | 

 

علی (ع) اینجا توی خون مردم شهر من جاری است و عشق به علی (ع) از همان کودکی در روح مردمان کُرد دمیده می­شود انگار که همه زاده شدهایم با عشق علی (ع). مردمان این شهر معروف­اند به پهلوان منشی و گویی این صفت را ودیعه گرفته­اند از عشق علی (ع).

                        

اینجا، توی کرمانشاه "یا علی (ع)" هزارتا معنی دارد. اگر روزی گذرتان به دیار ما خورد باید با خود فرهنگ لغتی از معانی مختلف یا علی (ع) داشته باشید که کارتان گیر نیافتد!!!

مثلا اینجا:

وقتی دو نفر به هم می رسند و لبخندی می زنند و با هم دست دهند یاعلی (ع) یعنی سلام!

وقتی دو نفر می­خواهند از هم جدا شوند و پایان دیدار است و وقت رفتن یاعلی (ع) یعنی خداحافظ!

وقتی ماشین همسایه خراب شده و استارتش کار نمی کند یاعلی (ع) یعنی نیرویتان را جمع کنید و با تمام توان زور بزنید دیگر دارد روشن می­شود!

وقتی رفتید میهمانی و آخر شب شده نگاه پدر خانواده مهمان به سایرین و گفتن یاعلی (ع) یعنی دیر وقت است و صاحب خانه هم خسته و فردا هم همه باید برویم سر کار پس بروید حاضر بشوید که رفع زحمت کنیم!

وقتی بچه­ات توی پارک دارد بی هوا بازی می­کند و یک دفعه می خورد زمین یاعلی (ع) یعنی مواظب باش! وقتی دیدی چیزی نشده یاعلی (ع) دوم یعنی چیزی نشده عزیزم پا شو گریه نکن، مرد که گریه نمی کنه الان زود خوب می­شی!

وقتی یک مرسدس بنز با آخرین سرعت از کنارت ویراژ می­د­هد یااااااااااعلی (ع) یعنی جل الاخالق عجب ماشین معرکه­ایی بود!

وقتی یک نفر را دیدی که دلشکسته و شکست خورده است یاعلی (ع) یعنی نا امید نشو و با امید به کرم مولا دوباره شروع کن! از نو!

و یاعلی برای من طعم همه خوبی­ها را دارد. یاعلی (ع) یعنی سایه "یک مرد" همیشه روی سرت است و نمی­گذارد دست از پا خطا کنی -اگر یاد آن مرد روح زندگی تو باشد- یاعلی (ع) یعنی دلت قرص است و خیالت راحت. یا علی برای من یعنی یک عالمه عشق!

عیدتان مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 17:20  توسط در انتظار عدالت  | 

 

آفرین به این نظام آموزش و پرورش

آفرین به این نظام فرهنگ سازی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

آفرین به صدا و سیما، این رسانه ملی

آفرین به این پدر و مادرها، به خانوده­های ایرانی، قوم اصیل و با هویت آریا

آفرین به این جامعه دینی، کشور منتظران ظهور!!

آفرین به جامعه ورزشی، الگوهای نمونه برای جوانان ایران

آفرین به وزارت ورزش (سازمان تربیت بدنی سایق)، به فدراسیون فوتبال، به پاشگاه پرسپولیس، به کارت سوخت و به رویانیان!

این همه آفرین مانده بود روی دلم بابت این سی سال زحمات صادقانه و خالصانه و تلاش همه جانبه عوامل فوق برای تربیت دو گل نوشکفته، دو اسوه اخلاق، دو ایرانی اصیل، دو ورزشکار فهیم، شیث رضایی و محمد نصرتی!

البته یک دستمریزاد اساسی هم تقدیم به همه آن­هایی که خطای پیشین این شیث رضایی را با دستان مبارک لاپوشانی کردند تا از آنچه بود پوست کلفت­تر شود و به همه آن­هایی که از پول بیت المال، از جیب من و شما گرفتند و ریختند تو حلوقم این مثلا فوتبالیست­ها تا روز به روز قلدتر شوند و به همه آن­ها که با قلمشان روز به روز این­ها را بزرگ کردند، آنقدر بزرگ که دیگر خدا را هم بنده نباشند –همان رسانه­های اخلاق مدار خودمان-

و در پایان لازم است از کل نظام، از بسیج، از نیروی انتظامی، از قوه مجریه و قضایییه و مقننه، از گشت ارشاد، و از خیلی­هایی دیگر بابت خدمات ارزنده­ایی که توی 30 سال گذشته به پای فرهنگ این کشور عرضه داشتند تشکر ویژه به عمل آورم.

 

ما را چه شده است که در نظام جمهوری اسلامی ایران باید روی پخش مستقیم فوتبال بنویسیم 18+

 

راستی اگر این عمل توی بلاد کفر شیطان بزرگ، کشورهای بی ناموس آمریکا یا انگلیس، اتفاق می­افتاد صدایمان چقدر بلند می­شد که وای بی دینی را ببنید که چه­ها نیاورده برسرشان.

البته نباید بی­انصاف هم بود خدمات ارزنده گشت ارشاد را در راستایی مبارزه با فحشا و بی ناموسی و فراموش کرد، بالاخره مشکل جوانان ما مدل موی جوانان ماست!!

راستی این جوانان مسلمان و حق­جوی ایرانی ­نمی­خواهند ساکی چیزی بگیرند دستشان بروند در مجلسی، جایی به صورت کاملا خودجوش (!) تحصنی چیزی راه بیاندازند برای مبارزه با نمایش پخش مستقیم این حرکات مثبت هیجده­ایی در رسانه ملی!

ضمنا این جا خانواده نشسته و هژیر هم هنوز آنقدر بی ناموس نشده که بخواهد تصاویر بازی پیروزی – داماش را توی خودش نمایش دهد لذا انتظار این بی ناموسی بازی ها را  از هژیر نداشته باشید!!

................

بعد از نوشت

رییس خندان فدارسیون فوتبال گفته انصاف نیست برای یک شوخی با این دو بچه اینچنین رفتار شود. می گویم علی آقا حواست را جمع کن یک وقت بچه ها  حوس شوخی کردن با شما به سرشان نزند! یا کلک! نکند دلت شوخی می خواهد!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1390ساعت 18:26  توسط در انتظار عدالت  | 

 

۱- گوشی تلفن را که بر می­دارم حالم بد است. بغض گلویم را گرفته و صدایم بالا نمی­آید. اصلا از دیشب که خبر را شنیده­ام حال خوبی ندارم. امروز توی مدرسه هم حالم خوب نبود. هی اشکم می­ریخت پایین. به زور حرف می­زدم با بچه­ها! صدای سمیه از پشت گوشی می­آید و او مثل همیشه آرام و صبور حرف می­زند. مثل همیشه.

۲- من دو شانس بزرگ تو دوران دانشجویی آوردم. سمیه و  رقیه! این دو نفر هدیه ایی بودند از جانب خدا برای من. توی خوابگاه و توی دانشگاه همیشه صحبت از رفتار "فرشته وار" این دو بود. واقعا فرشته بودند.

اصلا مگر می­شود انسان باشی بدون بغض و کینه و دروغ و غیبت و ریا و ناپاکی و پر از مهربانی. نمی­دانم دو این فرشته که بی تعارف و بدون اغراق همتایی نداشته و ندارند چطور با "من" دوست شده بودند.

سمیه را هفت صین صدا می­زدم. ترکیبی بود از صبر و صداقت و صفا و سادگی و صمیمیت و ...

۳- صبر سمیه مثال نازدنی بود. همان روزها، توی همان دوران که مسئولان دانشکده کمر بسته بودند به آزار من و سمیه و همه دانشگاه و خوابگاه دل نگران ما! همان روزها که ظلم پیاپی اساتید گرامی کارمان را کشاند به حراست و آنقدر پیش رفت که تا حراست گوششان را نکشید دست از ظلم نکشیدند.

 توی همان دوران که چهار، پنچ ماه پروپزال ما پشت در اتاق تحصیلات تکمیلی خاک می­خورد و فرصت­ها از دست می رفت و اساتید فقط ظلم می­کردند، توی همان دوران که فقط خدا می داند چقدر آزار دیدیم از اساتید مثلا استاد دانشگاه تا می­آمدم بی قراری کنم چشمم به "صبر" سمیه می­افتاد و خجالت می­کشیدم. خجالت می­کشدم از صبور نبودنم. سمیه شده بود الگوی صبر، اسوه مقاومت.

 هربار که خنجرمان می­زدند، لبخندی می­زد، دو رکعت نماز می­خواند و آرام می­شد و آرامشش آرامم می­کرد. بجز روضه حضرت رقیه هیچگاه اشک سمیه را ندیدم. هیچگاه!

۴- حاج حسین برادر بزرگ سمیه بود. ستون می دانید یعنی چه؟ حاج حسین ستون بود. یکی دو بار بیشتر ندیده بودمش ولی انگار همه خوبی­ها توی وجودش موج می­زد. چقدر دوست داشتم یک برادر مثل حاج حسین می­داشتم. به هر بهانه­ایی دست سمیه و حاج خانم -مادر سمیه- را می گرفت و با عهد و ایال می­رفتند پابوس امام رضا (ع). حاجی حواسش به همه جا بود و سمیه علیرغم اینکه "کم" حرف می­زد اما همان "کم" را هم همیشه از حاج حسین می­گفت.

 حاجی جای خالی "پدر" چه خوب پر کرده بود برای آن­ها.

۵- " -خدا رو شکر می کنم که برادرم با عزت زندگی کرد و با عزت از دنیا رفت و بیشتر ممنون خدایم که به ما صبر تحمل این بار غم رو میده"

چقدر متین و با آرامش حرف می­زند سمیه. آرامش صدایش شرمنده­ام می­کند. مثلا زنگ زده­ بودم که تسلایش دهم اما او مرا آرام می­کند.

"-خدا خوب­ها را زود می­برد، اصلا یک رفتن معمولی برایش کم بود. حاج حسین جایش خوب است و ما اگر بی­قراری هم می­کنیم برای دل خودمان می­کنیم. خوش به حال حاج حسین!"  

به سمیه غبطه می­خورم. با خودم می­گویم چطور یک آدم اینقدر صبور می­شود. گوشی تلفن را که قطع می­کنم آرام شده­ام!

۶- حاج حسین را از فاصله 5متری با تفنگ شکاری می­زنند. حاج حسین دشمن نداشت! دلیل کشته شدنش را کسی نمی­داند. فقط روزنامه ها می نویسند "یک بسیجی جانباز به ضرب گلوله کشته شد" برای پیدا شدن قاتلش دعا کنید که شاید با پیدا شدنش بفمیم چطور دلشان آمد "این مرد" را بکشند. برای صبر سمیه، برای صبرحاج خانم، برای صبر زن برادر سمیه (خانمی که به حق در خوبی و خانمی تک است) و برای برادرزاده­هایی که خیلی زود بود یتیم شوند هم دعا کنید. روح حاج حسین قرین رحمت حق. برایش فاتحه می­خوانید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 22:54  توسط در انتظار عدالت  | 

 

می­گویم پول نفت پیشکشتان

سیب زمینی هم نخواستیم

همان یک کف دست نان "هدفمند"شدتان ما را بس

ترخدا دیگر کاری به سفرهایمان نداشته باشید

                    

بی زحمت رابطه بین قیمت تخم مرغ و نرخ طلا را یکی برایم توضیح دهد!

نرخ تخم مرغ هم مثل نرخ طلا ساعتی شده

سوپرمارکت­ها باید گاوصندوق بگذارند توی مغازشان بایت این "طلای زرد و سفید"

فکر کنم همین روزهاست که دخترانمان مهریه­شان را "تخم مرغ" بگذارند

فکرش را بکنید هزار و سیصد و اندی تخم مرغ به تاریخ روز تولد عروس خانم!!

بیچاره داماد!

 

دوستان لطفا با تخم مرغ، پول نفت، سفره و طلا جمله بسازند!

 

تذکر: آقایان اصلا ما در سفرهایمان نفت نخواستیم بگذارید همان تخم مرغمان را بخوریم لطفا!

 ...............................

پانوشت: 22 مهر امتحان زبان دارم،MCHE، حوصله داشتید برایم دعا کنید لطفا!

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 23:45  توسط در انتظار عدالت  |